تبليغاتX
پسر مشرق



















پسر مشرق

پسری از مشرق زمین زیبا, پسری از جنس ایران

این روزها حتی دود سیگار هم آرامم نمی کند

یکی را روشن می کنم

     خاکسترش را تماشا می کنم

          که چه آرام و بی دغدغه

               به روی زانوانم انباشته می شود

و چه زیباست حس مدفون شدن!

 

تمام خاطراتت این روزها

     همانند همین دود سیگار محو می شوند

           و من می مانم و تلی از اندوه دوریت

                 که همچون خاکستر سیگارم   

                      تنها بازمانده ی روزهای شیرین با تو بودن است

که آن هم با نسیمی نیست و نابود می شود!

 

و باز هم آن گیجی همیشگی

تمام شبهایم را پر می کند

 

این روزها حتی

                 " تو را هم نمی خواهم"

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط احسان|

این شبها بیشتر در خاطرم هستی.

تنهایی ام را تنها با تو نجوا میکنم.

شرم چشمانم را به دیدار زانوانت می آورم 

           تا شاید در خیالی دور

                     گرمی دستانت را حس کند

                               و آرام گیرد این دل بی حصارم.

 

این شبها بیشتر در خاطرم هستی.

خانه عجیب هوای تو را دارد.

گفته ات را خوب آویزه ی گوش کرده ام.

دیگر نه از سایه،

                    نه از تنهایی،

                                     نه از مرگ

                                                  هراسی ندارم.

 

پدر جان ، روزت مبارک


پ ن ۱: روزش مبارک.

پ ن ۲: این اولین شکلکی بود که تو وبلاگ میذارم.

 پ ن ۳: امشب طولانی ترین ماه گرفتگی قرن بود.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 10:42 بعد از ظهر توسط احسان|

_ برو حاضر شو دیگه. به دوستام قول دادم زود برسم. آبروریزی نکنیا. اون کت شلوار قهوه ایت رو هم دوست ندارم بپوشی. برو یه چیز دیگه بپوش. به سر و وضعت برس که زیاد وقت نداریم. فرزانه امروز با شوهر جدیدش میاد. خیلی دوست دارم قیافه این یکیو ببینم.

_ باشه. برام زیاد مهم نیست. اونو نمیپوشم. فرزانه دیگه کیه؟

_ تو اصلا چی برات مهمه؟ فرزانه همونیه که دفعه ی پیش با سارا و دوستاش اومده بودن خونه مون. خنگی اگه یادت نباشه! اصلا الآن وقت این حرفا نیست. جوراباتم دربیار، یه جفت نو گذاشتم رو تخت. اونو بپوش.

 

خیلی وقته که حرفاش برام معنایی نداره! نگاش که میکنم، یه تصویر سیاه و سفید از زنی میبینم که انگار لال شده و بیخودی لباشو تکون میده.

روی صندلی کنار پنجره میشینم و سیگارمو روشن میکنم.

 

_ تو که هنوز اینجایی! مگه با دیوار حرف میزنم؟ بخوای مسخره بازی دربیاری، خودم میرم و به همه هم میگم شوهر بی مغزم نشسته خونه داره سیگار میکشه!

 

حرف که میزنه چشمام سیاهی میره. سقف دور سرم میچرخه. گیج میشم. نمیتونم بفهمم چی میگه؟!

 

_ بازم مهم نیست. دوست داری میتونی تنهایی بری.

_ بیچاره فکر میکنی برام مهمه با یکی مثل تو برم تو جمع دوستام؟ بود و نبودت برام فرقی نداره! فقط دوست ندارم فردا بشینن پشت سرم چرت و پرت بگن و حرف دربیارن که .....

 

حوصله ندارم حرف بزنه. حرفشو قطع میکنم. از مهمونی های دوستاش حالم به هم میخوره.

 

_خوب عزیزم اگه برات مهم نیست میتونی تنهایی بری. اصلا مهم نیست دوستات چی میگن!

 

تصویر سیاه و سفیدش محوتر و محوتر میشه. این بار لباش تندتر بالا پایین میره. انگار دو تا کرم با هم دعواشون شده و دارن میزنن تو سر و کله ی هم. فقط میتونم چندتا کلمه بشنوم. یه چندتایی ام فحش میشنوم. آخر همه ی اینا صدای بلند کوبیده شدن در رو واضح و به راحتی میشنوم.

وقتی نیست احساس آرامش میکنم. یکی دیگه روشن میکنم و این بار قشنگ لم میدم و خیره به آسمون پک میزنم. چیزی تو مغزم نیست. نه سوژه ایی برای فکر کردن، نه بهانه ایی برای خندیدن یا حتی ناراحت شدن. هیچی نیست. هیچی!

انگار همین دیروز بود که برای اولین بار دست تو دست یه پسر جوون تو خیابون دیدمش!. دیگه وجودش اصلا برام اهمیت نداره.

گوشیم زنگ میخوره. حتی حوصله ندارم ببینم کی زنگ زده. فقط جواب میدم.

 

_الو؟

_ سلام عزیزم. خوبی؟ اون زنیکه رو دیدم رفت بیرون. دلم برات تنگ شده. مهمون نمیخوای؟

_ نمیدونم. دوست داری بیا ، تنهام.

 

بلند میشم و در رو باز میکنم. چهره اش خندون شده. نمیدونم سر چی انقدر ذوق مرگ شده..؟! صورتش خاکستریه سیره. اما نمیدونم چرا لباش لپم رو قرمز کرد؟!!

الکی هوس چایی کردم. میرم ویه لیوان برای خودم میریزم و روی کاناپه میشینم.

داشتم به این فکر میکردم اگه  خاکستری نبود چه شکلی میشد؟ مثلا بلوز کرم با شلوارک قهوه ایی یا شایدم سفید. نمیدونم، ولی هرچی بود بهتر از الآن میشد.

به خودم میام. برای چی دستش رو پاهامه؟ حتما دوست داره دستشو بگیرم و دستاشو بسابه به دستام. دستامون باید اونقدر به هم ساییده بشه که پودر بشه. حتما ام بعدش نوبت پاهامونه، بعد لبهامون ، بعدم خودمون پودر میشیم!

احتمالا وقتی پودر میشه شبیه خاکستر سیگارم میشه. یه فوت که بکنی بلند میشه و میره و دیگه ام نمیتونی پیداش کنی.

راستی!. فکر کنم لباش تکون خورد!

 

_ کجایی؟ گوش ات با منه؟

_ اینجام. نمیدونم. چیزی گفتی؟

_ آقا رو باش!. یه ربعه دارم تو گوش کی حرفای عاشقانه میخونم؟

_ عاشقانه؟!

 

داره چرت و پرت میگه. آخه اگه حرفاش عاشقانه بود که دیگه صورتش خاکستری نبود. اون موقع مثلا قرمز بود. یا شایدم سبز. یا اصلا شاید رنگین کمون میشد. بعدش من چشمام میسوخت، بدنم داغ میشد، گوشام سرخ میشد، به نفس نفس میافتادم، شل میشدم، میافتادم زمین، آب میشدم....

 

_ اصلا بیخیال. نخواستیم. منو باش گفتم بیام حالتو بیارم سرجاش و از تنهایی در بیارمت. صدای دعواتون و جیغ جیغای زنت تا اونور خیابون میومد. میخواستم عصبانیتتو از بین ببرم.

 

دیدی؟ بازم داره چرت و پرت میگه. من که عصبانی نیستم. خیلی وقته عصبانی نیستم.

گوشاش دراز شده. بازم داره لباش تکون میخوره. چشمام سیاهی میره. سقف دور سرم میچرخه. گیج شدم. چی میگه؟!

بازم صدای قژ قژو بسته شدن در میاد. این دره بازم لولاش روغن کاری میخواد. باید فردا روغن بزنم بهش.! داره کم کم صداش اعصابمو خورد میکنه.

یه سیگار دیگه روشن میکنم و بازم میرم کنار پنجره میشینم و زل میزنم به آسمون و پک میزنم.

امشب آسمونم سیاه سفید شده... درست مثل مغزم...!!

 

نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 3:0 بعد از ظهر توسط احسان|

روی تخت نشسته ام و گرم صحبت با دوستانم هستم که ناگاه گرمی دستانی را به روی زانوانم حس میکنم.

برمیگردم و نگاهش میکنم:

    - آقا فال نمیخوای؟ روزی امروزم دست شماست.

فرزاد که درست رو به رویش نشسته است و قلیان می کشد با چهره ایی به ظاهر عصبانی پسر بچه را کنار میزند و میگوید:

- برو بچه جان.داشتیم صحبت میکردیم. بهت یاد ندادن حرف بزرگترت رو قطع نکنی؟

نگاهش میکنم. موهای تراشیده، صورت آفتاب سوخته، لبان ترک خورده، دستان آلوده و لباسی چرک و پوسیده. میپرسم:

-دونه ایی چنده کوچولو؟

- دویست تومنه آقا، به خدا همینارو داداشام پونصد تومن میفروشن.

بی آنکه حرفی بزنم، دستم را داخل جعبه اش می برم، چشمانم را میبندم ، نیت میکنم و یکی را برمیدارم و اسکناسی پانصد تومانی به او میدهم و میگویم:

- روزیت دست خداست پسر جان.باقیش برا خودت..

- نگاش کن، لپاش چه گلی انداخت. این فال فروشام دیگه میشناسنت. تا حالا نشده یکیشونو پس بزنی!

بی تفاوت به حرفهایشان فال را باز میکنم:

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود            هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

بی آنکه ادامه فال و تعبیرش را بخوانم، فال را تا میکنم و داخل کیف پولم می گذارم.

این درست همان غزلیست که دو سال پیش کنارش در حافظیه ی شیراز فال گرفته بودیم.

به خاطر مسافت طولانی میان تهران و شیراز، نیمه شب رسیدیم شیراز و بعد از آن که هتلی را که در آن اتاق رزرو کرده بودیم ، پیدا کردیم و وسایلمان را به آن انتقال دادیم، با اصرار او راهی حافظیه شدیم.

مدتی بالای سر مقبره بودیم و دل به سکوت دلنشین اطراف و طنین زیبای صدای پیرمردی که برای حاضران فال می گرفت سپرده بودیم.

گفتم:  بیا دو تایی نیت کنیم و به این پیرمرده بگیم برا ما هم فال بگیره.

-صدای پرطنین و چهره ی مهربونی داره، اما هیچ کس جز خودمون نمیتونه جواب دلمون رو بده.

کنارم ایستاد و چشمهایش را بست و گفت:

- فاتحه بخون و نیت کن.

هر دو، چشمهایمان را بستیم و نیت کردیم. دستم را گرفت و بر روی کتاب گذاشت ، انگشت اشاره اش را به موازات اشاره ی من گرفت و کتاب را گشود.

گفت:  کدوم صفحه رو نگاه کردی؟

- همین اولی رو.

- منم همونو نگاه کردم.

و بعد شروع به خواندن کرد:

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود            هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

از دماغ من سرگشته خیال دهنت                به جفای فلک و غصه ی دوران نرود

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند               تا ابد سر نکشد و از سر پیمان نرود

 

شعر را تمام کرد و با همان نگاه مهربان و لبخند آرام و زیبایش گفت:

-حافظ جواب منو داد، تو رو چی؟

گفتم:  خدای حافظ خیلی وقته که جوابمو داده.

فردای اون شب بهم گفت:

-تا دیشب فکر میکردم میدونم چقدر دوست دارم. فکر میکردم میدونم چقدر عاشقتم، اما اشتباه میکردم نمیدونم چرا و برای چی اما تازه فهمیدم نمیتونم عشقمو بهت با "میدونم" و "میتونم" ثابت کنم. فقط همینو از خدا می خوام، امیدوارم هیچ وقت ما رو از هم نگیره.

این کلمات را خیلی وقت است که از حفظ درون مغزم زمزمه میکنم. خوب میدانم دعایش ساده ترین و زیباترین دعای هر شیرین و فرهادیست

اما نمیدانم چرا گاه گاه خدای شیرین با فرهاد سر ناسازگاری دارد.

سوزش تلنگری را پشت گوشم حس میکنم:

-  کجایی پسر؟ گوش ات با منه؟ اصلا بده اون فالو ببینم ،

حافظ چی به گل پسر ما گفته که بازم رفته تو فکر؟

عذرخواهی میکنم و بحث از سر گرفته می شود،

و من بی آنکه صدایشان را بشنوم به سکوت قلبم گوش میکنم.

_________________________________________________________________________

پ . ن : تولدت مبارک ، دوست این روزهای من !

نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 2:56 بعد از ظهر توسط احسان|

 

کوه هایی غرق در غبار

خانه هایی غرق در سکوت شهر

کلاغی در اوج آسمان

و پسری پشت پنجره ی آخرین طبقه ی ساختمان رو به رو...

....

سقوطی آرام

و تمام خاطراتت

که از پیش چشمانم ، به سرعت پنجره ها میگذرد

و فریاد قلبم

که این بار هیاهوی شهر را می شکند...

....

بوی خون

صورتی خیس

اشکی که از کوشه ی چشمانم جاری میشود

و

چهره ی خندان من....

 

 

سقوط

نوشته شده در پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 3:29 بعد از ظهر توسط احسان|

محرم است.

سوز سردی می وزد.

چراغهای خیابان خاموش شده و پیاده رو ها با نور تکیه ها و مغازه ها روشن است.

از دور صدای طبل و سنج های یک دسته به گوش می رسد.

اولین صحنه ایی که درست بعد از خروجم از شیرینی فروشی می بینم، پیرمردی سالخورده است،

شلوار خاکستری ، کت کبریتی کرم ، کلاه قهوه ایی چهار خانه و یک عصای چوبی مشکی.

با یک دستش به سختی به عصایش تکیه داده و در دست دیگرش جعبه ایی پر از جوراب قرار دارد و با مکث تکرار میکند:

جوراب!

جوراب!

جوراب... !

از لحن صدا و چهره ی ناامیدش مشخص است که خیلی وقت است که فروشی نداشته.

بی تفاوت از کنارش به سمت ماشین رد میشوم. جعبه ی شیرینی ایی که برای میهمانی شب گرفته ام را داخل ماشین می گذارم و ناخودآگاه به پیرمرد خیره می شوم.

جوراب!

جوراب!

جوراب...!

به سمتش میروم.

- پدر جان جورابات چنده؟

لبخندی به لبانش جاری میشود و آرام می گوید:

- پسرم دونه ایی هزار و پونصد تومنه. نخیه. کَفِش دولایه اس. هر کدومش برات پنج سال جورابه. دو تا بخر برات ده سال جوراب میشه...!

از نزدیک که نگاهش می کنم متوجه شکستگی و چین و چروکهای متعدد صورتش می شوم. سنش بیش تر از چیزی بود که فکر می کردم و یا حداقل زمانه با او چنین بی رحم بوده که چنین شکسته و سالخورده شده اش کرده بود.

حرفش را قطع می کنم و ادامه می دهم:

- اجازه میدی خودم انتخاب کنم؟

- اشکالی نداره پسرم ، این جا چهار رنگ ازش دارم...

دستم را داخل جعبه می برم و یکی را به رنک سفید برمی دارم و اسکناسی دو هزار تومانی بهش می دهم.

- پدرجان این دو تومن خدمت شما. معلومه که جنسش عالیه...

از حالت صورتم می فهمد که قصد پس گرفتن باقی پول را ندارم و با چهره ایی مهربان می گوید:

- ازت ممنونم پسرم. لطف کردی.

ازش خداحافظی می کنم و سوار ماشین می شوم و به محض شروع حرکت از داخل ماشین نگاهش می کنم و دستی به نشانه ی احترام بالا می برم.

پیرمرد لبخندی می زند و در کمال ناباوری من، کنار ماشین تعظیم می کند.

تعظیمی بی شکایت و از سر مهربانی ، تنها به خاطر پانصد تومان اضافه تر و یا شاید فکر خلوص نیت من!

به راه می افتم و چهره ی کز کرده پیرمرد از سرما و تعظیم از سر شادی و مهربانی اش پیش چشمانم باعث شرمندگی ام می شود. شرمندگی ایی عظیم که از درون، قلبم را می سوزاند.

خیابان پر از دسته و ایستگاه های صلواتیست و بوی اسفند دود کرده و دود آن تمام خیابان را پر کرده است.

انبوه مردم در حال پخش و گرفتن نذریهاشان هستند،

گوشه ای از خیابان یک علم شصت و یک تیغ دیده می شود که از فرط بزرگی توسط سه سه پایه ی قطور روی زمین محکم شده،

کمی آن طرف تر گاوی تنومند در انتظار مرگ و قربانی شدن است،

جلوی در خانه ایی ازدحام جمعیت ، ناخودآگاه هر بیننده ایی را برای گرفتن ظرفی نذری به سمت خود می کشاند،

وانتی با صدای بلند مداحی و سه دیگ بزرگ و چند پرچم سیاه و قرمز در قسمت بارش که توسط سه مرد سیاه پوش خندان همراهی می شود از کنارم رد می شود.

صدای صلوات قربانی کردن گوسفندی از میانه ی جمعیت به گوش می رسد...

و هنوز کمی آن طرف تر،

پیرمردی با صدایی آرام و بی شکایت تکرار می کند:

جوراب!

جوراب!

جوراب....

 

پیرمرد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 2:57 قبل از ظهر توسط احسان|

بیا لبخند بزنیم ...

بدون انتظار هیچ پاسخی از دنیا

و بدان روزی آنقدر شرمنده می شود

که به جای پاسخ لبخند

 

به تمام ساز هایمان می رقصد...

نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت 0:14 قبل از ظهر توسط احسان|

گوشه ی خانه روی کاناپه دراز کشیدم. بالشم زیر سر و شانه هایم است. خیلی وقته به کنج دیوار مقابلم زل زدم. یک ترَک از نیمه های دیوار با شیبی تند به سمت سقف رفته است. از وقتی که مادر -درست بعد از او - پیش من زندگی میکند هر شب کارم زل زدن به این ترک است. هر وقت مادرم با من کاری نداشته باشد ناخودآکاه به این کاناپه هدایت میشوم. و باز هم آن ترَک. ماه هاست که جایش تغییر نکرده. هیچ پیشرفتی هم نداشته. درست مثل خودم.

به میز کوچک چوبی که سمت چپم جاخوش کرده نگاه میکنم. ساعت درشت مشکی ام. یادش می افتم. ساعتم را که می دید میگفت:

- باز تو این عتیقه رو دستت کردی؟ خوب عوضش کن دیگه.

من هم طبق معمول جواب میدادم:

- دستم میکنم شاید بهانه ایی باشه تا تو چشام زل بزنیو بگی دستت نکن. آخه اگه عوضش کنم یکی دیگه از دلیلای زل زدنت تو چشامو از دست میدم.

یه لبخند میزد و با لحن خاص خودش میگفت:

- دیوونه...

وقتی می خندید دلم میرفت. عاشق خنده هایش بودم. عاشق دیوونه گفتن هاش.

صدای اذان بلند می شود. این بار هم تا صبح خوابم نبرد. بلند میشوم و میروم کنار پنجره. شانه ی راستم را به دیوار تیکه می دهم و با دست چپ ام گوشه ی پرده را کنار میزنم. و باز هم آن صحنه ی لعنتیه تکراری. یک سری آپارتمان که پشت درختان کوچه، پیدا و ناپیدایند. و تیر چراغ برق کوچه که این روزها کم نورتر هم شده. اما مثل همیشه چراغ آخرین پنجره ی طبقه ی دوم آپارتمان روبه رو روشن است.

نمی دانم، شاید یک مرد که هر روز مثل خیلی های دیگر تو کوچه می بینمش، خواب به چشمانش حرام شده. شاید هم یک زن. دلیلش را نمیدانم اما بنده ی خدا الآن دو ماهی هست که پا به پای من تا صبح بیدار است. هر چه که هست، او تنها رفیق آشنای شب های درد من است.

این شب های لعنتی هر بدی ایی هم که داشته باشد حداقل اینش خوب است که می توانی راحت روی کاناپه ات لم بدهی و سیگارت را بگیری تو دستت و با خیال راحت پک بزنی و نگران نباشی که الآن کسی وارد میشود و نصیحتت میکند.

اولین سیگاری که کشیدم را از او گرفتم. میگفت:

- این زهرماری حتی برای تلقینم که شده آرومم میکنه.

فکر میکردم که اغراق میکند. اما صورت سفید و عرق کرده اش مانع ام میشد تا آخرین دلخوشی اش را هم ازش بگیرم. کنارش می نشستم و  یکی دو پک باهاش همراهی میکردم. اما الآن تازه می فهمم.

اوایل بهش میگفتم:

- عزیزم سعی کن کمترش کنی. اینجوری بیشتر به خودت صدمه میزنیا. دوست ندارم بیشتر از این عذابتو ببینم.

او هم نگاهی مهربان بهم می انداخت و برمی گرداند و یک تکه از یکی از آهنگهای محسن نامجو رو برام زمزمه میکرد:

دود سیگار را بگیر به عرش رو
فرش زیر پای را فروش
ز سر ز همسر گذر، ز مادر گذر
دود سیگار را ببین برو بمیر
زیر پای را ببین، ز جان گذر
ز جان، ز خانمان گذر

روزهای آخر که دکترها ازش قطع امید کرده بودند کارمان نشستن کنار هم به روی کاناپه ایی بود که با ذوق تمام برای دومین سالگرد ازدواجمان گرفته بود. آن موقع میگفت:

- ببین، همه جای خونه پر شده از وسایل ولی همه شون مارو از هم دور میکنن. تو میری پشت میز کامپیوترتو منم اینجا کنار شومینه کارای اداره مو انجام میدم. اون کاناپه ی قبلی هم که آدم وقتی روش میشینه همچین فرو میره که دیگه به فکر بقل دستیش نیست. این از همه چی واجب تر بود. دیگه میتونیم کنار هم بشینیمو مثل اوایل قبل ازدواجمون دستامونو بزاریم تو دستای هم و از چیزایی که خوشحالمون میکنه حرف بزنیم. این کاناپه قراره مارو تا پیری مون کنار هم نگه داره.

از تابستان ها متنفرم چون تا چشم بر هم میزنی صبح میشود. اما به جایش زمستان مغز آدم را باز میکند. حساب کنید اگر تنها دو ساعت بیشتر بیدار بمانم می شود حدود دویست ساعت اضافه. دویست ساعت فکر، دویست ساعت سکوت، دویست ساعت غم ، آرامش.

بیرون را نگاه میکنم. روزنه های نور کم کم دارد هوا را روشن میکند. چراغ پنجره ی رو به رو هم خاموش شده. دیگر وقت بیدار ماندنم نیست. می دانم به دنیای روشنایی تعلق ندارم. روی کاناپه دراز میکشم. نسیم ملایمی بهم میخورد. سردم است. پتو را روی سرم میکشم و باز هم بدون او می خوابم...

 


پ.ن: بعد از مدتها بازم شروع کردم داستان نوشتن. رگه هایی از حقیقت رو میون این همه دروغ میتونید پیدا کنید.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 9:41 بعد از ظهر توسط احسان|

زندگی سخت تر از اونیه که فکرشو میکردم.

بازم سخت شد...

 

میگن خدا پشت هر سختی یه آسونی گذاشته.

امیدوارم اینبار آسونیش طولانی تر از بار قبل بشه.

ما که چیزی ندیدیم.

 

میگن آدم زمان براش تو خوشیا زود میگذره.

امیدوارم این بار زود نگذره.

ما که چیزی ندیدیم.

 

میگن زمان نسبیه. برا بعضیا زود میگذره برا بعضیا نه.

امیدوارم این بار نسبیتش کند بشه.

ما که چیزی ندیدیم.

 

میگن نسبیت درکش سخته. خیلیا نمیتونن مفهومشو درک کنن.

امیدوارم اینبار بتونم درکش کنم.

ما که چیزی ندیدیم.

 

میگن درک آدما نسبیه. هر کسی یه درک و دید خاصی به مسائل اطرافش داره.

امیدوارم نسبی بودن درک نسبی رو درک کنم.

ما که چیزی ندیدم.

 

شما اگه دیدید به منم خبر بدید.

نه...

خبر ندید.

چون عهد کردم اگه نبینم چشمامو کور کنم.

 

اگه یه روزی یه جایی

دیدی یکی چشماشو بسته و رو یه صندلی زیر بارون زده زیر آواز اما صداش درنمیاد

بدون حرف زدنم چیز سختیه چون با خودم عهد کردم اگه نتونم حرف بزنم زبونمو ببرم.

 

 

اینجا میچسبه کارونش گوش کنی (Moon Temple). اما حسشو ندارم آپش کنم.

نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 0:19 قبل از ظهر توسط احسان|

...

 

بانگ الهی در گوش هر انسانی طنین انداز می شود،

و همچنان قصه ی پر غصه ی عادت تکرار می شود،

عادت به نشنیدن

عادت به ندیدن

عادت به بودن.

گویی هر انسانی ،

با چشم بندی چشم های خود ،

با چوب پنبه ایی گوش های خود ،

با دست کشی دستان خود ،

و با اندیشه ایی افکار خود را در بند کرده است

و در روشنایی روز همچون خفته ایی در خواب است.

من دیدم مردی که در رود بودن غرق شده بود ،

دیدم زنی که از بوی گل غرور مست شده بود ،

پیرمردی دیدم که با تنها دندانش فطرتش را می جوید ،

پیرزنی دیدم که با عینک ته استکانی اش انسانیت را نظاره میکرد ،

من دختری دیدم که در آیینه ی زیبایی محو شده بود ،

پسری دیدم که سر بر بالین رویا خواب منطق را می دید ،

و کودکی دیدم که در میدان شهر زندگی را بازی میکرد.

زندگی را در چشمان سگی دیدم که انبار متروکه ایی را برای پیدا کردن تکه نانی زیر و رو می کرد ،

مردانگی را در سکوت جوجه ایی شنیدم که در لانه ی خود منتظر رسیدن غذای پدر و مادر خویش بود ،

سخاوت را در زردی گندمزار پیرمردی رنجور حس کردم ،

من تخته سنگی دیدم که بی هیچ چشم داشتی لانه ی مورچه ایی را از باران حفظ میکرد.

دیروز از دختر بچه ی همسایه مان شنیدم قلبی در باغچه شان کاشته است و امروز درختی دیدم شبیه دروغ.

من عالِمی دیدم غوطه ور در علت،

راهبی دیدم غرق در تعصب ،

عاشقی دیدم پر از تزویر ،

عارفی دیدم پر از شک ،

مسجدی دیدم پر از سنگ

و کلیسایی خالی از رنگ.

من خانه ایی دیدم عزادار فطرت ،

شهری دیدم عزادار غیرت ،

کشوری دیدم عزادار ملت.

من زمین را دیدم در سوگ انسان ،

و انسان را دیدم در سوگ انسانیت.

احسان، نیمه شب ۲۹ خرداد ۸۹

نوشته شده در یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 9:23 بعد از ظهر توسط احسان|

گاهی وقتا ارزش یه دمپایی از تو بیشتر میشه...

شایدم...

ارزش تو از یه دمپایی کمتر میشه...

مراقب آدمای اطرافت باش...

...

نوشته شده در یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط احسان|

 

....

میدونی احسان کیه؟
اگه نمیدونی بزار تا معرفی کنم!

یه پسری که بیست و یک سال پیش تو نیمه های نیمه ی دوم خرداد صدای ونگ ونگش شنیده شد.

بچگیش با شیطونی گذشت. با انبوه خاطره های خوب و ممنوعه!.

یه خورده که بزرگتر شد ممنوعه هاش زیاد شد تا اینکه رسید به جایی که جز ممنوعه چیزی نداشت...

بزرگتر شد. اطرافشو دید. دنیایی که توش نفس میکشید رو دید. ممنوعه هاش کم شد.

داشت کم کم میفهمید کجاست ، چیکار میکنه ...

اما همون جا موند...

نمیدونم چرا؟ اما بالا نیومد.

شاید توانش رو نداشت! ،شاید نخواست! ، شاید خواست و نذاشت!... همون جا موند.

خواست از پله بره پاهاش یاری نکرد ، خواست از نردبون بره ترس نذاشت ، خواست بیخیال شه زمونه نذاشت... همون جا موند.

یه روز چمشهاشو بست و خیال کرد که رفته بالا. رفت و رفت. تا کجاها که نرفت. اگه بیشتر از این چشمهاش بسته بود تا آسمون هفتم ام میرفت.

چشمهاشو باز کرد. باور نمیکرد اما یه پله اومده بود بالاتر...!

خواست بازم بره اما پاهاش یاری نکرد. همون جا موند...

دیگه از اون روز کارش این بود...

چشمهاشو می بست و خیال میکرد رفته بالا. می رفت و می رفت. حتی یه روز تا نزدیکای آسمون هفتم ام رفت. بعد چشمهاشو باز میکرد و موقعیتشو میسنجید. اکثر روزا همون جای قبلی بود اما بعضی وقتا می دید یه پله رفته بالا...!

این کارو هر روز انجام می داد و می رفت بالا.

اما یه روز...

چشمهاشو بست و خیال کرد... آرزو کرد... تو رویاهاش رفت و رفت. پله ها رو یکی یکی می رفت بالا... خسته نمی شد. پاهاش یارای خوبی شده بودن. اونقدر رفت که دیگه خسته شد....

یه جا وایستاد و با هزار امید چشم هاشو باز کرد...

اما....

افتاده بود پایین...

باورش نشد ، چشمهاشو بست و دوباره باز کرد... اما حقیقت داشت!

اومده بود سر جای اولش. همون جا مونده بود.

یه گوشه نشست و زار زار گریه کرد...

فهمید خیال میکرده که خیال میکنه...!

از اون روز به بعد دیگه خیال نکرد... آرزو نکرد... دیگه هیچ رویایی ندید.

تصمیم گرفت رو پای خودش وایسه. پیش خودش گفت اگه این پاها توانایی بالا رفتن رو نداشته باشن قلمشون میکنم.

از اون روز داره رو خودش کار میکنه. قرار گذاشته با خودش که تنهایی بره بالا. قراره به خودش بالا رفتن رو یاد بده. قراره با پاهای خودش تا اونجا که میتونه بره.

براش دعا کنید شاید تونست... !!!

راستی....

میدونی احسان کیه دیگه؟

هوم؟

همونی که دو تا شخصیت داره!

همونی که با خودش رو راست نیست!

همونی که اون روز سر چهار راه خودشو گم کرده بود!

هنوز نفهمیدی کیو میگم؟

بابا همونی که موهای فِرِش رو صاف کرده...

موهاش قهوه ایی سیره ، چشمهاش مشکیه...

دستاش سفیده ، صورتش گلیه...

مغزش خاکستریه ، ذهنش سیاهه...!

همونی که اشکش با یه آهنگ درمیاد اما خوب بلده اشک بقیه رو دربیاره!

همونی که خودشو می بینه اما به بقیه میگه خودتونو نبینید!

همونی که خدا رو دوست داره اما نماز نمیخونه!

همونی که مظلومه اما ظلم میکنه!

نشناختی هنوز؟

بابا همون دیگه!

اون پسره که سکوت رو دوست داره اما سکوت نمیکنه!

اون پسره که خیال میکرد رفته بالا!

بابا ، اونی که اون دفعه زیر پله ها اشکاشو دیدی!

آهان...

آره ، همونه دیگه!

آفرین...!

اگه دیدیش سلام منو بهش برسون بگو خیلی پستی!!!

 

نوشته شده در جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 2:35 بعد از ظهر توسط احسان|


آخرين مطالب
»
» . . .
» سیاه و سفید
» ف ا ل
» سقوط
» ت ض ا د . . .
» لبخند...
» کاناپه
» ما که چیزی ندیدیم
» این چنین است روزگار
Design By : Pars Skin